|
متهم
|
||
پدرهای ما تا وقتی که به یاد داریم هر جایی کم می آوردیم با لحنی کنایه آمیز می گفتند: «...شما ها بچه های روغن نباتی هستین. ما که هم سن شماها بودیم فقط روغن حیوونی می خوردیم و از صبح تا شب هم که جون می کندیم و کار می کردیم باکی مون نبود...» همیشه یکی از آرزوهایم این بوده که این روغن کذایی را لااقل مزه مزه کنم ببینم چی توی ذاتش دارد این لامصب که ما آن را نداریم!
انگار ژن قر زدن به نسل بعدی ارثی است! چون خود ما هم هر وقت بچه های نسل بعدی مان جایی کم می آورند سریع نطق قرائی با این مضمون آماده می کنیم که: «... شماها نسل چیپس و پفک هستین. خودتونم مثل خورد و خوراک تون پفکی هستین و کاری از دستتون بر نمیاد٬ والا ما که همسن شماها بودیم...»
کاش می شد فهمید پدربزرگ های ما وقتی پدرهای مان کم می آوردند چه سرکوفتی به آن ها می زدند! حیف که پدرهای مان هیچ وقت بروز نداده اند و نخواهند داد این سرکوفت ها را!!!
تصور کن یک پشه باشی که تازه مرحله لاروی* خودت را پشت سر گذاشتی و بعد از پوست اندازی٬ بال در آورده ای و برای اولین بار است که می خواهی بالهایت را باز کنی و بپری و حالش را ببری.
اولین لحظه ای که از زمین جدا می شوی چه حالی دارد؟ احساس سبکی آن لحظه را دوست نداری با هیچ چیزی عوض کنی. دوست داری تمام دنیای کوچک خودت را زیر بالهای فسقلی ات پرواز کنی و به هر جا سر بزنی. دوست داری هر موجود زنده ای می بینی در گوشش داد بزنی و شوق خودت از این لذت را به گوشش برسانی اما به اولین گوش که می رسی ... شترق!!! یک چیزی محکم می خورد بهت و می کوباندت به نزدیک ترین جسم جامد موجود در محیط اطرافت! تو له می شوی...
تازگی ها به این نتیجه رسیده ام که پشه بودن هم زیاد خوب نیست.
* - پشه ها وقتی از تخم خارج می شوند بصورت کرم هستند که توی آب زندگی می کنند و وقتی زمان بلوغشان رسید به کنار آب می آیند و بعد از پوست اندازی رسما بالدار می شوند!
پیشنهاد می کنم لینک زیر را دانلود کنید:
لينك دانلود 1 : http://davvas.com/0m3r6ewozbl3
لينك دانلود 2 : http://s1.picofile.com/file/67382102...D9%87.mp4.html
(منبع لینک ها: این سایت است. این فیلم قسمتی از مستند ضجه ساخته آقای عماد رسولی است.)
یه دوستی توی یه وبلاگی (www.smsayemann.blogfa.com) نوشته بود:
خدا کیفیت رو فدای کمیت نکن. کمتر خلق کن ولی آدم خلق کن
خدا توی کار هیچ موجود زنده ای گره نیندازد! درگیر آماده کردن خانه بودم و باید تا کمتر از یک هفته دیگر خانه را سر و شکلش می دادم تا طایفه عروس خانم بیایند برای چیدن جهیزیه. تا الانش همه چیز روی برنامه پیش رفته بود اما امروز صبح (منظورم آن روز صبح است یعنی حدودهای ۲۰ اسفند) که رفتم توی خانه اگر کاردم می زدند خونم در نمی آمد. لوله زیر سینک ظرفشویی از شب چکه کرده بود و تمام کابینت را خیس کرده بود. دوش حمام هم بی انصاف تا خود صبح شر و شر آب ازش رفته بود. تلفن زدم به لوله کشی که آمده بود و خیر سرش این لوله ها را بسته بود اما اول که جواب سربالا داد و بعد هم گوشی برنداشت. نقاش سر قرارش نیامده بود. جوشکار گوشی را بر نمی داشت. آلومینیوم ساز برای ساختن درهای حمام امروز و فردا می کرد. تازه نگران این بودم که نکند همه این ها یکباره بیایند و کارشان با کار پسر عمویم که زحمت کابینت ها را می کشید توی هم بیفتد. وای اگر این وسط برق کش هم می آمد چه الم شنگه ای می شد آن وسط!
داشتم توی خانه تنهایی به در و دیوار فحش می دادم که موبایلم زنگ زد. مادرم بودند. گوشی را برداشتم و ماجرا را برایشان تعریف کردم بدجوری عصبانی و کلافه بودم اما برای اینکه مادرم را نگران نکنم وسط داد و بیدادهایم گهگداری شوخی هم می کردم. می ترسیدم خانه را سر فرصت نتوانم آماده کنم و برنامه عروسی مان که قرار بود پنج شنبه اول سال باشد عقب بیفتد.
مادرم توی تلفن آخر حرفش این جمله را گفت: ننه دستت را بذار روی قلبت و هی بگو «لا حول و لا قوه الا بالله»...
گوشی را که قطع کردم همین کار را کردم و معجزه اتفاق افتاد. سر کوچه یک لوله کش بود که آوردمش و لوله ها را درست کرد. جوشکار گوشی را برداشت و قرار شد عصر بیاید برای در آوردن جای قفل ها. آلومینیوم ساز گفت فردا درهای حمام را می رساند. نقاش هم گفت فردا می آیم. پسر عمویم همان روز آمد و کارش را تمام کرد و این چنین بود که ما توانستیم پنج شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۰ عروسی کنیم و به قول آقاجونم «مخدره تشریف آوردند توی خانه مان».
پ.ن.: عنوان این پست قسمتی از شعری است که روی کارت عروسی مان چاپ شد.
توی شهر مادری ام مراسم زیاد و قدیمی ای توی دهه اول محرم انجام می شود که خب هر کدامشان برای خودش شرح و تفسیر مفصلی دارد. مثلا عصرهای ده روز اول محرم در دسته های طولانی در دو ردیف موازی مانند دسته های زنجیر زنی مسیر مشخصی را می روند و دستمال مشکی را همزمان با ضرب دهل و سنج بالا و پایین می برند و دو بیتی های خاصی را می خوانند. یا ده روز قبل از شروع محرم بعد از نماز مغرب و عشا مسیر خاصی را در دو دسته بصورت گروهی حرکت می کنند و دسته اول فریاد می زنند «هو یا حسن» و دسته دوم فریاد می زنند «هو یا حسین». از این دست مراسم توی شهر مادری من و خیلی از شهرهای دیگر زیاد وجود دارد که هم زیباست هم به دل می نشیند و هم اینکه تو را کاملا با محرم و شور و حالش همراه می کند.
منظورم از گذاشتن این پست معرفی این مراسم نبود فقط آن مقدمه را گفتم تا به یک مساله برسم.
آن نسلی از شهر مادری ام که این مراسم را برای اولین بار درست کردند مسلما برای کارشان دلایل منطقی و محکمی داشتند و برای هر کدام از مراسمشان فلسفه وجودی محکمی داشتند که باید به نسل بعدی منتقل بشود و نسل بعدی هم بدهد به نسل بعدی اش و اینقدر این کار پیش برود تا برسد به نسل ما و ما هم برسانیمش به نسل بعدی و به این ترتیب همه نسل ها دلایل وجودی هر کدام از مراسم را خواهیم دانست.
حالا فرض کنید توی این مسیر زنجیروار انتقال دلایل از نسلی به نسل بعدی یک نسلی پیدا بشود که حال و حوصله سوال کردن نداشته باشند! آن وقت است که این زنجیر پاره می شود و نسل بعدتر از این نسل بی سوال می مانند و کلی سوال بی جواب که نسل گذشته هیچ جوابی برای آن ها ندارند. آن وقت است که کم کم خرافات جایگزین دلایل منطقی می شوند و دل ها سرد می شود و کم کم این مراسم حذف می شوند و یا اگر هم وجود داشته باشند بدون اینکه بدانیم چرا آن را انجام می دهیم برگزارش می کنیم.
سعی کنیم آن نسل بی سوال نباشیم.
حبذا به این سطح سواد!!!
و با این سطح سواد مطمئن باشید نسل بعدی ما حجاب را یک ارزش خواهد دانست!!!
چند وقت پیش با حجت دوست دوران دانشگاهم داشتیم توی خيابان چهارباغ می گشتم، رسیدیم به یک لوازم التحریری که یک مداد خیلی بزرگ توی ویترینش گذاشته بود. مدادی که حدود نیم متری طول داشت و قطری حدود یک تا ۲ اینچ! دوستم تا آن مداد را دید گفت: «...همیشه وقتی مدرسه می رفتم آرزوم بود یه همچین مدادی داشته باشم تا هیچوقت تموم نشه...» می دانم که هیچ وقت نتوانسته بود به آرزویش برسد...
توی دوره و زمانه ای زندگی می کنیم که کافی است اشاره کنی چی می خواهی تا با یک جستجوی ساده پیدایش کنی یا اگر هم نباشد خیلی زود بازاریاب های حرفه ای ایده ات را کش می روند و روی آن سرمایه گذاری می کنند و به تعداد کلان تولیدش می کنند. نمونه اش همین کارتون های زمان بچگی مان که یک زمانی برای دیدن یک عکس از «پسر شجاع» بال بال می زدی اما الان کافی است اسم کارتون را بگویی تا پک کاملش را به دستت بدهند!
اصل مطلب: برآورده شدن همه آرزوها هم در عین لذتبخش بودنش همچین به درد بخور هم نیست. چون اینطوری هیچی برای آینده ات نمی ماند که به عنوان آرزوی بچگی بهش فکر کنی. یادم می آید بچه که بودم کتاب «دزده و مرغ فلفلی» را می خواستم اما هیچوقت نتوانستم داشته باشم اش. حتی نتوانستم از کسی بگیرم و یک دور سرسری دوره اش کنم.
امروز که می آمدم سر کار متوجه شدم روزنامه فروشی سر خیابان دارد آن را اما نخریدمش، آخر دوست ندارم بی آرزو بمانم
راستیاتش امروز صبح داشتم فکر می کردم به اینکه چقدر نسل بعدی من (یعنی بچه ام) خوش به حالش است و چقدر نسل بعدتر از بعدی من (یعنی نوه من) مچل می شود وقتی خودش را با بابایش (یعنی بچه من) مقایسه کند!
قبل از هر چیز می زنم (و بزنید) به تخته تا دلیلش را تشریح کنم!
نسل بعدی من (یعنی بچه ام) دور و برش پر است از خاله و عمه و عمو و دایی! به عبارت دقیق تر نسل بعدی من (یعنی بچه ام!) ۳ تا خاله دارد٬ یک عمه٬ ۴ تا عمو و ۳ تا دایی که خب با پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها که حساب کنی می شود ۱۳ خانواده و تمام سیزده روز تعطیلات عید نوروزش پر می شود!
اما نسل بعدتر از بعدی من (یعنی نوه ام!) وقتی بزرگ می شود و چشم و گوشش باز می شود می بیند که مامان و بابایش هر دو تک فرزند بوده اند و این طفل معصوم نه عمو دارد و نه عمه و نه خاله و نه دایی! یا شاید ممکن است مامان بزرگ و بابابزرگش (یعنی ما) از جانشان سیر شده باشند و بیشتر از یک بچه تولید کرده باشند و مامان و بابایش را از تک فرزند بودن نجات داده باشند که در این صورت هم باز از بین خاله و دایی یکی اش را دارد و از بین عمو و عمه هم یکی اش بهش رسیده است! یعنی نهایتش با تخفیف که حساب کنی می شود یک دانه عمه یا یک دانه عمو و یک دانه خاله یا یک دانه دایی! دوست دارم ببینم این نسل بی تیر و طایفه این یک دانه ها را کجای دلشان می گذارند؟!!!
بعضی آدم ها هستند که وقتی به یک مقام و مرتبه ای می رسند آنقدر خودشان را گم می کنند که صد هزار بار رحمت می فرستی به روح آن شاعری که گفت: «یارب مباد آنکه گدا معتبر شود»...
بعضی آدم ها هم هستند که آنقدر خودشان را دچار «از دماغ فیل افتاده بینی» می بینند که باز هم صد هزار رحمت به روح آن شاعر می فرستی و قبل از اینکه کاره ای بشوند و گند بزنند به همه جا می گویی: «یارب مباد...»
پ.ن.: ر.ک.: «...جان من... جان من... کپی نکنید...!!!» (البته این فقط یک نمونه کوچکش است)
قبول نداری؟ امروز از صبح تا عصر که رفتی بیرون ببین چند درصد از موتورسیکلتی ها یادشان رفته چراغ جلو موتورشان را خاموش کنند!
در زمان های خیلی قدیم یعنی درست زمانی که اوج هنر پدرهایمان تیز کردن سر یک سنگ و شکار انواع و اقسام جنبنده های روی زمین بود مردن خیلی راحت تر از دوره و زمان ما بوده! دیشب داشتم به این موضوع فکر می کردم و کلی هم برای خودم استدلال چیدم:
در آن زمان ها اگر کسی به هر دلیلی حتی بیهوش هم میشد پدرهای ما کمی تکانش می دادند و اگر می دیدند که تکان نمی خورد به امید اینکه طرف ریق رحمتش را سر کشیده او را چال می کردند و فرد نامبرده بعد از آن مجبور بوده بمیرد.
کمی که پدرهایمان اختراع و اکتشاف می کنند می بینند که می شود خیلی از مرگ ها را (لازم به ذکر است که این پدرها هنوز بیهوشی را نوعی مرگ می دانسته اند!) با ریختن کمی آب بر روی میت جلویش را گرفت! و طبق معمول این اکتشاف هم شانسی و بصورت اتفاقی بوده است. و بعد از آن دیگر اگر با مرده ای روبرو می شدند کمی آب رویش می ریختند٬ اگر طرف تکان می خورد و به هوش می آمد که فبها و گرنه او را چال می کردند و بعد از این مرحله طرف اگر نمرده بود هم بالاجبار می مرد!
باز هم کمی پدرهایمان پیشرفت کردند و دیدند که ای دل غافل چقدر راحت می مرده اند! برای همین من بعد از این وقتی با یکی روبرو می شدند که شکل و شکایل مرده را داشت انواع راه ها را امتحان می کردند تا ببینند آیا واقعا مرده یا اینکه خودش را به مردن زده. راه هایی مثل ریختن آب٬ گرفتن نبض٬ بررسی دمای بدن و از این جنگولک بازی ها! آن وقت اگر طرف به هیچ کدام از این صراط ها مستقیم نبود چال اش می کردند تا اگر هم نمرده بمیرد!
اما توی دوران ما کار عزرائیل خیلی سخت تر از این حرف ها شده! توی دوره و زمانه ما طرف حتی اگر مرده باشد هم با شوک و مشت و لگد بین دو تا دنیا نگهش می دارند! یا گاهی قبول دارند که طرف مرده و هیچ امیدی به برگشتش نیست اما آنقدر دم و تشکیلات بهش می بندند تا با یک زندگی نباتی یک ذره دیگر توی این دنیا نفس بکشد!
و ما باید باور کنیم که توی زمانه ما همه مان خیلی سخت جان به عزرائیل می دهیم!
پ.ن. کاملا بی ربط: ۳۰ مرداد «متهم» دو سالش تمام می شود. سال پیش با نامردی تمام به رویش نیاوردم که یک ساله شده اما امسال به رویش می آورم تا بداند که مردی شده برای خودش!
در زمین کربلا یارب عجب غوغا بپاست
کیست این خورشید گویی زاده شیر خداست
پاره نور است یا مه اینچنین گلگون شده
یا علمدار سپاه کربلا در خون شده
غنچه ای شش ماهه می بینم که پرپر گشته است
مرغ عشق است این٬ خدایا از چه بی پر گشته است
...
پ.ن.: به درخواست یک دوستی قرار شد این شعر را کاملش که پیدا شد بگذارم توی پستم اما از آنجا که هیچ وقت شعرهایی را که می گویم حفظ نمی کنم و الان هم نتوانستم اصل شعر را پیدا کنم برای همین فقط همان سه بیت را که برایش خوانده بودم گذاشتم فقط برای آنکه آن دوست عزیز خدای نکرده فکر نکند درخواستش پشت گوشم قرار گرفته!
پ.ن.۲: این شعر را وقتی مدرسه راهنمایی بودم به کمک معلم انشایم آقای رضا منظوری (حفظه الله) گفتم.
۵ مرداد ماه ۱۳۸۹ مصادف با نیمه شعبان
۲۶ سال و ۴ ماه و ۵ روز بعد از تولدم!
درست به همین اندازه طاقت داشتی؟ درست همین مدت توانستی خودت را نگه داری و بروز ندهی وجود لعنتی ات را؟
درست بعد از ۲۶ سال و ۴ ماه و ۵ روز اتفاق افتاد (این یک مکالمه کوتاه بین ما بود):
- وای این چیه؟
- چی؟ نکنه شیپیش گرفته ام!؟
- نه بابا مسخره بازی در نیار! اینه روی سرت درست بالای شقیقه ات...
- ای بابا! جون به لبم کردی بگو چی شده؟
- یه موی سفید...
...
و تو! ای موی سفید! درست بعد از ۲۶ سال و ۴ ماه و ۵ روز سر و کله ات پیدا شد تا به خاطر حضورت یک نوع ترس مبهم تمام وجودم را بگیرد.
حس بدی است که دیگر نتوانی با اطمینان از موی یک دست سیاهت حرف بزنی. هرچه هم که بخواهی قایمش کنی هرچه هم که به چشم نیاید اما سر خودت را که نمی توانی گول بمالی!
نگاه به زندگی از یک زاویه دیگر: اولین موی سفید عزیزم تولدت مبارک!
قرار بود به هیچ کس بروز ندهم٬ قرار بود لذت این خبر را تنهایی و جرعه جرعه و تا قطره آخر فقط و فقط خودم بچشم. قرار بود این سورپریز آخری خدا را (ر.ک. به پست سورپریزهای الهی) فقط خودم بدانم و بس. قرار بود حتی متهم (این وبلاگ دوست داشتنی ام) هم تا آخر توی کف بماند که این خبر را بهش بدهم. اما انگار آن کسی که این قضیه را تا اینجا پیش برده بود دلش می خواست همه بدانند که چقدر خاطرم را می خواهد. انگار دلش می خواست همه بدانند هر چقدر هم که بنده خوبی برایش نبوده ام اما او خدای خوبی برایم بوده است. شاید نمی دانست با این کارش شرمنده اش می شوم و از روی خودم خجالت می کشم.
دروغ چرا؟ ته دلم قرص بود که هوایم را دارد (باز هم رجوع کنید به پست سورپریزهای الهی!) گهگداری بعضی اتفاق ها دلم را مردد می کرد اما این تردیدها خیلی زودگذرتر از آنی بود که توکلم را سست کند. شک نداشتم که قرار است اتفاق خیلی قشنگی برایم بیفتد. باور نمی کنید اما هیجانم برای دیدن این اتفاق که به وقوعش ایمان داشتم به اندازه هیجان تمام کسانی بود که سریال لاست را دیدند و برای دیدن قسمت آخرش لحظه شماری می کردند. یا مثل هیجان کسانی بود که برای خواندن آخرین جلد از سری کتاب های هری پاتر شب را دم در کتاب فروشی ها صبح کردند. من هم مثل آن ها که مطمئن بودند قسمت آخر سریال پخش می شود و آخرین قسمت هری پاتر هم توزیع می شود مطمئن بودم که دیر یا زود این اتفاقی که منتظرش هستم برایم می افتد. اما نه؛ هیجانم از تمام این ها بیشتر بود هیجانم برای دیدن این هدیه که خدا کلی برایش وقت صرف کرده بود تا لحظه موعودش برسد و آن را به دستم برساند آنقدری بود که برای دیدنش روز و شبم را اشتباه بگیرم.
ماجرا وقتی شروع شد اگر در بطنش قرار می گرفتی می دیدی که روی تک تک سکانس ها کار شده! خدا کارش را خوب بلد بود. بازیگرها (كه البته قرار نبود بازي كنند بلكه قرار بود زندگي كنند) در بهترین موقعیت زمانی و مکانی با هم روبرو می شدند! بهترین دیالوگ ها رد و بدل شد! و تمام بازیگرهاي این اتفاق به نحو احسن برای تمامی صحنه ها حس گرفته بودند!
باور کنید خدا کارگردان قابلی بوده و هست. توی هیچکدام از صحنه ها خدا کات نداد! پشت دوربین نشسته بود و نگاه می کرد. به اولین لحظه ای که دیدمش٬ به اولین لحظه ای که من را دید، به اولین مکالمه مان٬ به اولین پیامک مان٬ به بازی بدون توپ مادرم کنار این ماجرا! و به نگاه های مادرم که بعد از مدت ها اینطور برق شادی را توی چشم هاش می دیدم.
پ.ن.: بارخدايا اگر گاهي شيطنت هايي نمي گذارد كه توكلم به قدرت تو محكم و استوار باشد تو به بزرگواري خودت ببخش. خدايا به تمام دوستانم مزه شيرين توكل به قدرت لايزالت را بچشان همانطور كه به من چشاندي.
|
|